لاله برافروخت
بچهها بلند شدند – مصطفی و جمشید. سحر بود. وضو گرفتند و نماز خواندند. لباس پوشیدند و خودشان را با دقت وسواسآمیز ساختند. هنوز هوا گرگ و میش بود که از خانه بیرون آمدند. از پسکوچههای قناتآباد اندختند بالا. برای کاری که میخواستند انجام دهند، نه روشنی روز را می خواستند و نه شلوغی شهر را؛